تبليغاتX
.: پرواز تا ناکجا آبادها :.

اندازه سن و سالش نمی‌نویسد اما بعید می‌دانم رییس جمهور نشود. (علیرضا بندری)

من كی ام؟
صدرا امانی ام!
چند روز پس از ‏پذیرش قطعنـــامه در آخـرین ســـــال دفـــاع ‏مقدس به دنیــــا ‏آمدم.
اعنی 26 تیرماه 67.‏
به همین دلیل در خـانواده ‏معروف به فرزند صلحم!
هر ‏چند همیشه در حال جنگم!‏
[]
دبیرستـان رشته علوم و ‏معــارف اسلــــامی خواندم.
‏الــان هم دانشجوی علوم ‏حدیث هستم. هر دو انتخابم ‏را لطف او می دانم.‏
[]
نوشتن را دوست دارم. ‏
بهترین وسیله است برای نمایش ‏درونم. ‏
[]
همين.
از قول ديگران
همه شان را دوست دارم

روز قدس و من!

| شنبه چهاردهم مهر 1386 |

به بهانه روز قدس و یادی از گذشته خودم!

 

 شناور در مردم می شوی. نمی دانی به كدام سو می روی ولی مطمئنی كه وجود داری و همراه مردم ات هستی. مردم!

هر گاه حرف از مردم پیش می آید یاد آن پدر شهیدی می افتم كه وقتی از او پرسیدم برای چه آمدی؟؛ گفت: «باید حال این آمریكایی ها و اسراییلی ها رو گرفت!».

خدا را شكر هنوز یادم نرفته است ...

... آن دختركی كه روی شانه های پدرش نشسته بود و با صدای كودكانه و شیرین اش فریاد می زد: «مرگ بر آمریكا! مرگ بر اسراییل!».


هنوز یادم نرفته است ...

... پدر و مادری كه دست شان در دست های پسر نوجوان شان گره خورده بود و گام به گام هم به سمت خيل راهپیمایان می رفتند.


هنوز یادم نرفته است ...

... جوان معلولی كه موقع شعار دادن عصایش لیز خورد و زمین افتاد. و اگر همین مردم به دادش نرسیده و نجات اش نداده بودند زیر قدم های سنگین همین مردم له می شد.


هنوز یادم نرفته است ...

... گونه های سرخ پیرمردی كه از شدت سرما دندان هایش به هم ديگر می خورد ولی ذكر صلوات و الله اكبرش لحظه ای قطع نشد.


هنوز یادم نرفته است ...

... مادری كه با پنج بچه ی قد نیم قدش آمده بود ولی هر دقیقه بايد دنبال یكی شان در میان جمعیت می گشت.


هنوز یادم نرفته است ...

... فریادهای سنگین آن جوان به ظاهر یك جور دیگر! كه پشت وانت ایستاده بود و با هر شعار مشت هایش را تقدیم آسمان می كرد.


هنوز یادم نرفته است ...

... باریكه ی خونی كه بیش از نیم قرن است از كتاب تاریخ جاری است.


هنوز یادم نرفته است ...

... چیزهایی كه دیگران یادشان رفته است.

 

و خدا را باز شكر كه هنوز یادم نرفته است كه ...

... باید جمعه ای بیاید و در راهپیمایی روز قدس حضور داشته باشم!

 

پی نوشت:

 

1.       وقت نشد سلام كنم. سلام علیكم. خوبید شما؟ برای من كه دعا كردید ان شا الله؟

2.       یك مدتی نبودم. بودم البته، ولی چیزی نمی نوشتم. جایش مطالب شما دوستان عزیزم را می خواندم. لذت می بردم.

3.       آهان! این نوشته بالا كه احتمالا تا الان خوانده ایدش از تراوشات ذهن بنده است. سال سوم دبیرستان. یكشنبه روزی، كلاس فن نویسندگی. دومین باری بود كه استاد رسمن از نوشته ام تعریف كرد. اولین بار سال اول، جلسه اول و نوشته اول من بود. تا مدت ها داشتم كیف تشویق استاد را می كردم.

4.       یادش بخیر. كل هفته آرزویم رسیدن روز یكشنبه و این كلاس بود ‏تا مطلبی كه نوشته ام را برای دیگران بخوانم. با این كلاس عشق ‏می كردم. هر چند انصافن آن قدری كه باید، جدی اش نگرفتم و الان حسابی پشیمانم.‏ هر چه الان از دیگران عقب هستم مال كم كاری های همان موقع است!

5.       با دوستی نشسته بودم و از آن روزها یاد می كردیم. ازم پرسید اگر برگردی به زمان دبیرستان دوست داری سر كدام كلاس ها دوباره بنشینی؟ گفتم: یكی كلاس ادبیات استاد سالاری یك هم كلاس فن نویسندگی استاد زائری.

6.       همین حالا هم مدیون هر دو نفرشان هستم تا ابد. چونكه هر چه در كوله بار اندیشه ام هست از آنِ آنهاست. دعا می كنم هر كجا هستند به سلامت باشند و باز هم معلمی كنند.

7.       راستی! یك عكس هم از همان كلاس فن نویسندگی برایتان گذاشتم. من ردیف جلوی تصویر. نفر اول از سمت راست.

8.       تا خداوند بساط رمضان اش را جمع نكرده من را دعا كنید. یادتان نرود.

 

عكس آخر سال با استاد زائري

نوشته [صدرا امانی] در موضوع [ .: روز نوشت :. ]

جديد آمد ...

| دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 |

  

حرف های نگفته زيادی درباره "جديد" داشتم و دارم كه بيش ترش را نوشته ام. از فكر و ايده اين كار تا عملياتی شدنش و چاپ و توزيع و حتی جلسات متعدد و حرف ها و سخن های دوستان و دشمنان. هنوز هيچی نشده برای خودمان دشمن تراشيديم!

اين حرف هايم را آماده كردم و اگر خدا بخواهد در موقعيت مناسبی برايتان در صفحه میگذارم. حرف هايی كه هم تلخ است هم شيرين ولی باور كنيد ملس نيست!

اما قبل از همه اين حرف ها يك چيز بگويم؛ در اين چند روز كه مشغول تبليغات اوليه برای "جديد" بوديم به نكته جالبی برخورديم. "جديد" را به عنوان تبليغ براي افراد مختلفی فرستاديم. از كسانی كه مطالبشان در مجله كار شده بود تا بزرگانی كه دانستن نظرشان برايمان بسيار مهم بود. يك تعدادی هم به دوستان و آشنايان داديم تا در دانشگاه و ... تبليغش را بكنند. در همين روزهايی كه هنوز نشريه روی دكه نرفته بازخورد های متفاوتي به دست و گوشمان رسيده و خورده.

از انتقاد به فلانی و فلانی و فلانی تا تشكر و تقدير از بابت فلان مطلب و پيشنهاد برای گذاشتن فلان صفحه و ... . اين فلان ها را اگر سردبير محترم و دوست داشتننی "محمدرضا اسدزاده" اجازه دهد خواهم نوشت. يك بزرگتری گفتند، يك كوچكتری گفتند. و يك عالم حرف ديگر كه بماند برای بعد. نمیدانم چرا اين بعدها دير به دير ميرسند!؟

 

***

فعلن آن هایی كه "جديد" به دستشان رسيده و آن را ديده اند حالش را ببرند، آن هايی هم كه هنوز توفيق! پيدا نكرده اند تا چند روز ديگر صبر كنند ان شاالله نشريه را از روی كيوسك خريداری ميكنند.

 

***

از تمامی عزيزان و دوستانی كه انتقاد كردند يا پيشنهادی داشتند، صميمانه تشكر ميكنم و دست تك تك شان را ميبوسم. البته نه از جايگاه موقت مدير داخلی بلكه از موضع يك دوست و رفیق صميمی!                       

نوشته [صدرا امانی] در موضوع [ .: روز نوشت :. ]

حرفی برای امثال خودم!

| جمعه هفدهم آذر 1385 |

 

مقدمه:‏

 

خودم یک عالم حرف داشتم. ولی آنها را نگه داشته ام برای وقتی دیگر. ‏

‏***‏

با ناصر فیض در مراســـم شب خاطره حوزه هنری آشنا شدم. بعدها شعر ها و نوشته هایش را پی می گرفتم تـــا این که در بین شعرهایش که ‏خیـــلی با آنها حال می کنم این شعر را دیدم.‏

‏***‏

برای امثال «خودم» یک دنیا حرف داشتم. برای کسانی که «حداقل» در ظـــاهر بـا من یکی اند.‏

به جای «سلام» می گــــویند «سلام علیکم»؛ نماز «اول وقتشان» هیچ وقت ترک نشده ؛همیشه «تسبیح» دست می گـــــیرند و «ذکر» می ‏گویند؛همیشه دست به خیربودنشــان سقف آسمان را «پاره» کرده... .‏

‏... در زیــــــارت «عاشورا» به یزید «لعن» می دهند و در «زندگی» به امــام حسین (علیه السلام)!‏

وقتی بــا این افـــــراد می نشینم و حرف می زنم احســاس می کنم که سنگینی سختی من را فـــرا گرفته که تا وقتی ترکشان نکرده ام این ‏سنگینی همـــراهم بوده است.‏

این حرف هـــا را نزدم که خودم را از میان آنها بیرون بکشم وادعا کنم تافته ای جدا بــافته از آنها هستم.چون در «بین» شان بودم و با آنها  ‏‏«زندگی» کرده ام. ‏

ولی یک چیز را ادعـــا می کنم، اینکه حتی اگر گــــاهی اوقات از آنها جدا نبوده ام هیچ وقت علـــاقه ای به بودن با آنها نداشته و ندارم. حتی ‏اگـــر «نفرتم» را ظــــــاهر نکرده ام و نکنم....‏

‏***‏

نوشته هــایـــم مزه تــلــخ می دهد. ببخشید. هر چه سعی می کنم، تــلـخی ها خودشان را بیشتر از شیرینی ها به من نشان می دهند.‏

‏***‏

بخوانید و حــال کنید. بخـــوانید و فکر کنید به امثـــال من. حتی اگــر این مثل بودن ظـــــاهری باشد... .‏

‏ ‏

‏ ‏

اصل مطلب:‏

 

در هـر نـهـــاد شهر قـوم و خــویش دارد

ده خـــانه ی نـــاچـیـز در تـجــریش دارد

 

بـا زهد و تقوا ارتباطش، ای بدک نیست

یـــک خــانه هم در انــزوای کــیـش دارد

 

هر جا که برجی می شود آماده ساخت

او نـیـز ده واحــد خــریــد از پــیــش دارد

 

نزدیک منــبــر می نشینــد در مســاجد

مغزی پــر از افـــکــــار دور انـــدیش دارد

 

تــا مـلـک هــایش آسمـــانی تر بمــانند

از شش جـهـت بر بـــام آنهــا دیش دارد

 

این گـرگ را از بنده بهتــر می شنـاسید

هـر چند یک عــالــم لبـــاس مـیش دارد

 

بــا مــا نـدارد هیچ توفیــری به ظـــــاهر

جـز آنــکـــه قدری اختــــــلاف ریش دارد

 

موخره:‏

‏ ‏

چــــقدر کم هستند در این دوره و زمانه کسانی که «این گونه» حرف بزنند و چقدر کم ترند کسانی که به «ذره» ای از آن حرف ها عمل کنند!‏

نوشته [صدرا امانی] در موضوع [ .: روز نوشت :. ]

همانند سازی خدا در آزمایشگاه دنیا

| سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 |

مقدمه اول:

مدتی بود تصمیم گرفته بودم ننویسم تا بلکه آن ها که کارشان نوشتن است و از این راه نان می خورند – حلال و حرامش به من مربوط نیست! – بنویسند.

ولی دیدم در منطق رندان تک خوری جایز نیست و من هم با آن ها همراه شدم.

ولی نان خشک ما کجا و کباب سلطانی آن ها کجا؟ - دوباره تاکید می کنم حلال و حرامش به من مربوط نیست! - .

 

مقدمه دوم:

نوشتن این مطلبی که خواهید خواند خیلی برایم آب می خورد. دقیقا مثل مطلب قبلی که همین طور شد.

این مطلب مطمئنا مزه زیر دندان خیلی ها را تلخ می کند. باید هم تلخ بکند. پس از این همه مدت که با سکوتمان شیرین کامشان کردیم بگذارید این دفعه خودمان باشیم و نقش بازی نکنیم!

قرار است که درباره « چند خدایی » بعضی از ما ها بنویسم. بخوانید و قضاوت به عهده شما!

 

اصل مطلب:

کمی که فکر کنیم می بینیم که در زندگی خودمان به انواع و اقسام خدا ایمان آورده ایم الا آنی که باید. این حرفی که می زنم چیز جدیدی نیست اما آن قدر در حال گسترش است که احساس ترس می کنم. از آن روزی می ترسم که در وجود خداوند هم شک کنیم و در جواب خداوند بگوییم: اِ ... شما!؟ نمی شناسم.

***

در زندگی دنیای مدرن گرفتار چیزهایی شده ایم که به این بدبختی دامن می زند. البته این را بگویم که ترکیب دنیای مدرن با فرهنگ ایرانی – فکر کنید معنای فرهنگ عوض شده! – ملغمه ای شده است که ما را هر روز از آن چه باید به سویش برویم دور می کند.

مقتضیات دنیای امروزی بالاخص با ورود به عصر ارتباطات که حریم خصوصی افراد به منزله حریم عمومی دیگران به شمار می آید و باعث شده در انتخاب هایمان اشتباه کنیم. یکی از همین اشتباهات « چند خدایی » است. آن قدر در کار و شغل هایمان غرق می شویم که حتی حاضر نیستیم لحظاتی را به آن که صاحب وقت ماست اختصاص بدهیم.

«کار» برای ما خداست. «زن» و «زندگی» برای ما خداست.  «پول» و «شهرت» و «محبوبیت» برای ما خداست.

خلاصه باید برای خود خدایی را «انتخاب» کنیم. این که کدام خدا بهتر است به انتخاب خودتان. انتخاب سختی است. نه؟

بهترین و ساده ترین استدلال که هم به کمک بزرگان دین می آید و هم کودکان کوچه و بازار را راضی می کند٬ داستان حضرت ابراهیم (علیه السلام)  است. ابراهیم (علیه السلام) در جواب خورشید پرستان – این هم یک نوع خدا! – گفت:

«... انا لا احب الآفلین...».

من خدایی را دوست دارم که از بین نمی رود! باقی و مانا است! به قول خودمانی تر آن خدایی را می پرستم که هر وقت دلم گرفت صدایش کنم و او همراه ناله های تنهایی من بشود.

 

بعد التحریر:

خواستم خیلی جدی نتیجه گیری کنم و بگویم : «بلاخره این چنین است که ...» ولی دیدم این کار من نیست. این نتیجه گیری ها کار آن هایی است که با مقدمات دیگران مطلب می نویسند و بدون این که به روی مبارک بیاورند زیر مطلب دیگران را به نام خود امضا می کنند.

نوشته [صدرا امانی] در موضوع [ .: روز نوشت :. ]
سلام عليكم
موضوعات
قبلا چی گفتم؟
امکانات

Copyright © 2007 All Rights Reserved by sadraamani.Blogfa.ir