اندازه سن و سالش نمینویسد اما بعید میدانم رییس جمهور نشود. (علیرضا بندری)
|
من كی ام؟
صدرا امانی ام!
چند روز پس از پذیرش قطعنـــامه در آخـرین ســـــال دفـــاع مقدس به دنیــــا آمدم. اعنی 26 تیرماه 67. به همین دلیل در خـانواده معروف به فرزند صلحم! هر چند همیشه در حال جنگم! [] دبیرستـان رشته علوم و معــارف اسلــــامی خواندم. الــان هم دانشجوی علوم حدیث هستم. هر دو انتخابم را لطف او می دانم. [] نوشتن را دوست دارم. بهترین وسیله است برای نمایش درونم. [] همين. از قول ديگران
* مطلبآقایزائریدر«النهار»
* بوسيدن دست مادر از دور * برسد بهدست هنگامهقاضيانی * صدرا امانی و عليرضاجان! * صدرا امانی و سيد پويان! * صدرا امانی و مادربزرگش! * مدرسهای كه میرفتيم! * آخرين افشين! * آدم بايد تازه شود! * امام جمعه * ما همه مون مثل همیم! * همه دروغ میگوييم! * اگراهلدرديد،اينرابخوانيد!!! * VIWIO یک مینیبلاگ * سرمقالههای مجله جديد * شماره سوم جديد چاپ شد تمام پیوندها همه شان
را دوست دارم
استاد محمود امجد محمود احمدی نژاد محمد رضا زائری رضا اميرخانی محمدرضا اسدزاده حسين دهباشی سيد علی ميرفتاح شهاب مرادی يونس شكرخواه محمد باقر تهرانی شيخ مهدی خداجويان كوروش عليانی محمد رضا دوستمحمدی علیرضا بندری حسين وحدانی حمید رضا داداشی احسان رضایی مسعود دهنمكی مسعود احمدوند محی الدين شيخالاسلامی روح الله رجایی كامران نجفزاده سيد مرتضی توكلی شاهرخ ناظمی رضا ظريفی سيد محمد فخار سيد وحيد موسوی محمد جماعت محمد اشعری رضا صيادی مهدی ملكپور وحيد ظريفی حسام الدين مقدسزاده سيد كميل باقرزاده * شمرشناسی * * سحرآويختگان * * قرار شبانه * * پراكندهگویی يك مجاهد * * جایی برای نوشتن * * اينجا جمكران * * پت و مت بندری * * چهارستاره مادربزرگ * * سقاخانه دل * * دو كلمه حرف حساب * * دلنوشته های يك 83 ای * * نشانه * * وتر * * مشق شب * * نفسانيات يك من * * انتخاب دهم *
|
علی یعنی این! | یکشنبه هفتم مرداد 1386 | بهقول استادی اینسید [مقاممعظمرهبری] حرفهایی میزند كه كسدیگری جرأت بیانكردنشان را ندارد و البته [به نظر من] بیشتر درك و فهماش را. « امیرالمؤمنین (علیهالصّلاةوالسّلام) متعلق به همهى انسانیت است؛ نه فقط متعلق به شیعیان و نه حتّى متعلق به مسلمانان. همهى انسانیت در برابر عظمتها و زیبائیهاى علىبنابیطالب (علیهالسّلام) خاضع و خاشعند؛ مگر آنهائى كه نشناسند و ندیده باشند. لذا شما مىبینید مداحان امیرالمؤمنین فقط مسلمانها نیستند؛ مسیحى هم ستایش امیرالمؤمنین را میكند. فقط شیعیان نیستند؛ جامعهى اهلسنت هم در همهى اقطار دنیاى اسلام از امیرالمؤمنین به زبان دیگرى و با شیفتگى بیشترى نسبت به سایر بزرگان صدر اسلام یاد میكند. چرا؟ علت چیست؟ علت، عظمت این شخصیت است؛ عظمتى كه در طول عمر آن بزرگوار و تا چند قرن بعد از شهادت آن بزرگوار، كسانى سعى كردهاند آن را بپوشانند؛ و نشد. درخشش خورشید را نمیشود پوشاند؛ خورشید است، میتابد، گرما و نور میدهد. مگر میشود انكارش كرد؟! » ... « همهى ما نمیتوانیم درك كنیم؛ فرزانگان بزرگ و صاحبان عقل و علم ژرف هستند كه اینها را درك میكنند. ما كه نگاه میكنیم، آنچه از امیرالمؤمنین مىبینیم، اینهاست: شجاعت او، عبادت او، جوانمردى او، پاىبندى او به امر و نهى الهى، جهاد او، ایثار و از خودگذشتگى او، زمانشناسى او، انسانشناسى او، رحم و مروت و رقت قلب او نسبت به ضعفا، بىباكى او در مقابل گردنكشان و سركشان و مستبدان، اصرار و پافشارى او بر عدالت بین مردم، دشمنى او با ظلم و جور. اینها ظواهر این اقیانوس ژرف و عمیق است. حالا ببینید همین ظواهر چقدر پیچیده و شگفتآور و زیباست! انسان چه كسى را میتواند پیدا كند كه این همه صفات ممتاز در او جمع باشد؟! امیرالمؤمنین اینجورى است. این هم حرفى نیست كه شیعیان این را بگویند. » ... « پیغمبر كه از دنیا رفت، امیرالمؤمنین حق خلافت را متعلق به خودش میدانست؛ براى این كار اقدام هم كرد، حرف هم زد، ابلاغ دعوت هم كرد؛ بعد كه دید نمیشود، بعد كه دید اگر او وارد میدان شود و كار دعوت به خود را ادامه دهد، اجتماع مسلمانان از هم میپاشد، كنار كشید. «فصبرت و فى العین قذى و فى الحلق شجا». بیست و پنج سال، امیرالمؤمنین به خاطر وحدت امت اسلامى و انسجام جامعهى اسلامى و برقرارى حكومت اسلامى از حق خود - كه آن را براى خود مسلّم میدانست - هیچ نگفت. اینها شوخى است؟! اینها آسان است؟! اینهاست كه یك انسان را اینجور بر قلهى آفرینش بنىبشر مینشاند. اینهاست كه انسان را تبدیل میكند به یك خورشید فروزان در طول تاریخ بشرى، كه غروب ندارد. » ... « ... رفقاى قدیمى از او بریدند؛ متوقعان بهشان برخورد؛ از او جدا شدند؛ علیه او جنگهاى براندازى راه افتاد. كسانى كه تا دیروز او را ستایش میكردند، عدالتِ او را كه دیدند، تبدیل به دشمن خونىِ او شدند؛ لكن ملامت ملامتگران - «لا تأخذهم فى اللَّه لومة لائم» - ذرهاى در امیرالمؤمنین اثر نگذاشت؛ راه را محكم ادامه داد؛ بعد هم در همین راه به شهادت رسید؛ «قتل فى محراب عبادته لشدّة عدله». شخصیت امیرالمؤمنین و ظواهرى كه ما مىبینیم، اینهاست. ببینید چقدر شگفتآور است! چقدر این تابلو پُر از ظرافت و پُر از زیبائى و شگفتى است! » ... « ما حالا اسممان علوى است؛ شیعیان على. صرف اینكه بگوئیم على و راه او را دنبال نكنیم، فایدهاى ندارد. كسانى بودند در زمان خود آن بزرگوار كه اظهار ارادت به او هم میكردند، لكن از آنچه كه او میخواست، تخلف میكردند. امیرالمؤمنین با اینها بىرحمانه برخورد كرد. فسق و فجور كردند، حد الهى را بر اینها جارى كرد؛ كفر گفتند، اینها را از دم شمشیر گذراند. بعضیها وقتى آن عظمتها را میدیدند - ماها كوچكیم دیگر - و وقتى ما یك انسانِ با این عظمت را مىبینیم، مىگوئیم این خداست! باورمان نمىآید كه خداى عزیز علیم میتواند یك چنین شخصیت باعظمتى را بسازد؛ لذا اشتباه میكنیم. در زمان امیرالمؤمنین هم همین اشتباه را كسانى كردند و گفتند او خداست. امیرالمؤمنین دستور داد همهشان را كُشتند؛ رحمشان نكرد؛ در رودربایستى گیر نكرد كه اینها طرفدار مایند و دارند دربارهى ما مبالغه میكنند؛ نخیر، اینها راه توحید، راه مبارزهى با شرك را رها كردند، مرتد شدند و توبه هم نكردند؛ امیرالمؤمنین هم دستور داد و همه را به حد الهى محكوم كردند و به قتل رساندند. امیرالمؤمنین اینجورى است. اگر ما خیال كنیم به صرف اینكه امیرالمؤمنین را به زبان تعریف و ستایش كنیم یا محبت او را در دل داریم، خداى متعال و خود امیرالمؤمنین از كجرویها، از سیاهكاریها و از بدیهاى ما صرفنظر میكنند، بدانیم كه این منطق امیرالمؤمنین نیست. منطق امیرالمؤمنین، سلوك راه خداست. شیعه یعنى كسى كه دنبال امیرالمؤمنین به راه مىافتد. حالا یك وقتى خطائى، اشتباهى، گناهى كسى مىكند، او بحث دیگرى است؛ استغفار باید بكند؛ اما دلخوش كردن به انتساب به امیرالمؤمنین و كم و كوچك شمردن تخلف از راه خدا، بههیچوجه در منطق امیرالمؤمنین پذیرفته نیست. اهمیت كار امیرالمؤمنین این است كه از حق، از عدل، از ثبوت راه الهى، به خاطر ملاحظات صرف نظر نكرد. » ... پی نوشت: 1- مطلب بالا گزینششده ایست از فرمایشات رهبر انقلاب در دیدار اخیرشان با آحاد مردم به مناسبت میلاد امیرمومنانعلی (علیه السلام). 2- امیدوارم بابت اینكه دیربهدیر وبلاگم را آپدیت میكنم مرا ببخشید. اینمدت یك مشكل بدی برایم پیش آمده بود كه فعلن حلشده. دعا كنید بهبركت اینماه عزیز اینگرفتاری به طور كامل رفع بشود. مشكل بسیار سخت و آزاردهندهای است. دعا كنید! 3- در جواب دوستانی كه میپرسند چرا خودت نمینویسی عرضكنم كه وقتی كسی به اینزیبایی اصل مطلب را گفته دیگر چه نیازی است به نوشتن من و امثال من. هر وقت دیدم كسی حرفی كه من میخواهم بزنم را نمیزند آن وقت خودم دست به كار می شوم. مطمئن باشید! 4- در اینماه [رجب] باران رحمت باریدن میگیرد. درنگی كنیم و برای لحظهای هم كه شده چترمان را كنار بكشیم و بوی آبوخاك استنشاق كینم! حال نمیدهد؟ از او و برای او - قسمت دوم | جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 |
مصائب وارده: فاطمه(سلاماللهعلیها) درعمركوتاهش با مصائببسیار مواجهشد، مصائبی بودند كه اگر بركوه وارد میآمدند آنها را ازهم میپاشاندند. ما را توان آن نیست كه مشكلات و مصائب او را لیست كنیم ولی به عنوان ذكر مورد چند نمونه را معرفی میكنیم: دستبرد به حرمتها: فاطمه(سلاماللهعلیها) مظلومه است از آن بابت كه بحرمت او دستبرد زدند و شأن او را كه آنهمه مورد سفارش و توصیه پیامبر(صلیاللهعليهوآلهوسلم) بود نادیده گرفتند و كار به جائی رسید كه مسعودی مینویسد: «در را بر فاطمه(سلاماللهعلیها) انداختند، او را بین در و دیوار فشردند، محسن او را سقط كردند، شوهر او را به زور وادار به بیعت كردند.» ... آتشزدن در خانه او: این هم مسئله دردناكی برای فاطمه(سلاماللهعلیها) بود كه به در خانهاش آتش افروختند و این امر توسط عُمر انجامشد. سخن این است كه برای بردن علی(عليهالسلام) به مسجد به او پیام فرستادند، علی(عليهالسلام) اطاعت نكرد، بار دیگر هم او را خواستند نرفت و برای بار سوم عُمر بهمراهی جمعی آمد، با هیاهویی كه دمبهدم نزدیكتر میشد كه این خانه را با اهلش آتش میزنم، - پرسیدند حتی اگر فاطمه(سلاماللهعليه) در آن باشد؟ گفت آری و ... – الباقی را از زبان فاطمه(سلاماللهعلیها) بشنویم: فجمعُوالحَطب الجَزَلَ عَلی بابی، بر در خانهام هیزم و خاشاك آوردند؛ و آتوا بالنّار لیُحرقُوهُ و یَحُرقُونا، آتش آوردند كه آن را شعله ور سازد و ما را بسوزانند؛ فَوَقعْتُ بعَضادَةِ الْباب، من درآستانه در قرارداشتم؛ وَنا شَدْتُمُ بالله و باَبی اَن یكّفُوا و یَنْصُروُنا، آنها را قسمدادم بهخدا، و بهپدرم كه دست از ما بردارند و بهدادمان برسید؛ فَاخَذ عُمَر السَوْط مِن یَدِ قُنفُذ مَولی ابوبكر، عمر تازیانه را ازدست قُنفذ غلام ابوبكر گرفت؛ فَضَرَبَ به عَلی عَضُدی حتّی صار كالدِمْلج، آن را بر بازویم زد، چنانكه كبودشد؛ و رَكَل الباب برجله فَردّهُ عَلَیَّ و انا حامِلٌ، لگد محكمی بر در زد و آن را بر رویم انداخت در حالیكه حاملهبودم؛ فسَقَطْتُ بوجهی، به رو در خاكافتادم؛ والنار تسْعُرُ و یسْفَح فی وَجهی، آتش زبانه میكشید و چهرهام را داغمیكرد؛ فیَضْرُ بُنَی بیده حَتّی اِنتثَر قِرَطَی مِنْ اُذُنی، مرا چنان سیلیزد كه گوشوارهام از گوشم فروافتاد؛ فَجاءنی الْمُخاض فَاسْقَطْتُ محسناً بغَیر جُرم، درد زایمان مرا گرفت و محسنم را بدون جرم سقط كردم. ضربات قُنفذ: جریان آتشافروزی عُمر را گفتیم و ضربات وارده بر فاطمه(سلاماللهعلیها) را برشمردیم. در اینجا سندی دیگری نقل میكنیم كه در رابطه با قُنفذ است. او از آزادشدگان مكه بود كه بعدها بعنوان كارگزار عُمر سرگرم كار شد. عُمر در یكی از اقدامات نصف اموال همه كارگزاران خود بسبب خیانتی كه از آنها دیده بود مصادرهكرد، ولی این امر را درباره او انجامنداد. حتی بیست هزار درهمی را كه از او ستاندهبود به او بازپسداد. علی(عليهالسلام) بعدها میفرمود این اقدام و طرز برخورد عُمر بخاطر تقدیر عُمر از ضربات تازيانهای بود كه به بازوی فاطمه(سلاماللهعليها) زد و آن را متورمساخت. آری، او در خواننعمت پیامبر(صلیاللهعليهوآلهوسلم) بزرگ و آزاد شدهبود ولی برای حفظ شرایط و موقعیت خود آن رذالت را از خود بروزداد. ... . پینوشت: 1- این مطلب قسمت بسیار كوتاهی از فصل «مظلومیت های فاطمه» در كتاب «در مكتب فاطمه(سلاماللهعلیها)» نوشته دكتر علی قائمی است. 2- در رسم الخط كتاب هيچ تغييری ندادم. برای همین شاید خواندن سرهم كلمات كمی سخت باشد. میبخشيد ديگر. ۳- قصد داشتم درباره خلفای راشدین و حواشی این موضوع مطلبی بنویسم كه می گذارمش برای بعد. مقدمه چینی حسابی لازم دارد و البته چيزهای ديگر! ۴- و نكتهای خیلیكوتاه عرضكنم و بگذرم. بهنظر نگارنده بیان حقیقت و آن چه «ماجرا» و «ماوقع» است اگر درست و بدور از تعصبات مطرح شود بسیار مفیدتر و موثرتر از بسیاری از رفتارهای غیراخلاقی و غیرشرعی ما خواهدبود. همین. ۵- این روزها و شبها دعا كنید این برادرتان عاقبت بهخیرشود. از او و برای او - قسمت اول | چهارشنبه نهم خرداد 1386 |
اللهم صلَ علی فاطمة و ابیها و سِرِّ المُستَودع فیها بعددِ ما احاطَ به عِلمُك. درباره مطلب «بر كدام خاك سجده میكنیم؟!» خیلی حرف دارم كه البته بیشتر درددل –یا به قول سیدمحمدفخار عزیز دلدرد- است. ولی در حال حاضر تصمیم ندارم اشارهای به آن گزینمطلب و حاشیههای بیهودهای كه داشت بكنم. هرچند به بهانهی همین مطلب و در اصل به بركت صاحب این مطلب حضرت صاحب العصر و الزمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) با دوستی نادیده بیشتر رفیق شدم و قرار است از این هم بیشتر رفیق بشوم. تا چه پیش آید! شاید همان اول كه این وبلاگ را راه انداختم غیر از علاقهای كه به نوشتن داشتم اینكه با چهار نفر آدم بهدرد بخور دیگر هم آشنا بشوم برایم مهم بود كه اتفاقن خیلی از همین آشناییها ختم به دوستیهایی شده كه امروز از بابت آنها واقعن خوشحالم. ... مفصلتر این حرفها را در یادداشتی جمع كردهام كه اگر دلم بخواهد! دو دستی تقدیم چشمهایتان میكنم. و اما الان ... ... تصمیم گرفتهام از امروز كه به روایاتی روز شهادت مادر پاكدامنان عالم است تا یك دو هفته دیگر –28 ام خرداد- كه به تعبیری دقیقتر و روایاتی معتبرتر روز شهادت این بانوی عظیمالشأن است فقط از او و برای او بنویسم. غیر از نوشتن هم كار دیگری بلد نیستم و گرنه انجام میدادم. شما پیشنهادی دارید؟ برای امروز قسمتی از متن كتاب «بیتالاحزان» كه دلنوشتههای همیشهاستادم «محمدرضازائری» و درستتر ادای دینی به حضرتفاطمهزهرا (سلاماللهعلیها) است را برایتان نقل میكنم. انشاءالله كه مورد پسند حضرتش قرار گیرد. مقتل /مصیبتنامهای در چند پرده - روایت چهارم/ ( بخش دوم ) چه كشیدم من كه دستم بستهبود چه كشیدم من كه زبانم در كام بود چه كشیدم من كه شمشیرم در نیام بود چه كشیدم من كه پیامبر با من عهد بستهبود و من تعهد كردهبودم كه هر چه دیدم خاموش باشم آه... اما نمیدانستم این بار آوار بلا بر من فرو نمیریزد نمیدانستم این بار شعلههای مصیبت وجود مرا نمیسوزاند پیامبر نگفته بود كه پیش چشمم حبیبهخدا را میزنند و باید خاموش باشم نگفته بود كه پیش رویم همسرم را لگد میكنند و باید نگاه كنم نگفته بود كه حسن و حسین پناه زینب میشوند و من نمیتوانم پناه دختر پیامبر باشم فضّه به سوی فاطمه دوید و آشوبگران به داخل خانه ریختند فضّه توانست فاطمه را كنار بكشد تا زیر دست و پا نماند و من تنها توانستم خود را جلو بیاندازم تا بچهها گرفتار آن حرامیان نشوند ... یكی دستم را گرفته بود و یكی پایم را میكشید یكی در سینهام آویخته بود و یكی چنگ در صورتم میزد فاطمه بیهوش بود انگار اما نمیدانم چگونه دیده باز كرد و مرا میان كوچه دید كه ریسمان به گردنم افكندهاند و میكشند روی برگردانم و در آستانهی در فاطمه را دیدم كه با مقنعهی خونآلود و لباس خاكی دست بر دیوار است فاطمه را دیدم كه بچههای مضطرب از پشت سرش نگاه میكنند فاطمه نمیتوانست راه برود نمیدانم چطور این چند قدم را برداشتهبود فاطمه نمیتوانست سخن بگوید نمیدانم چگونه مینالید و فریاد میزد بازوان تازیانه خوردهاش حركت نداشت نمیدانم فاطمه چهسان دست بر ریسمان انداختهبود و زیر مشت و لگد نامحرمان میكوشید تا مرا برهاند خدایا، این من بودم كه اینك اینگونه دستخوش تاراج مشتی مردنما میشدم من تنها یك تنه در برابر لشكرها میایستادم خدایا، این من بودم كه نمیتوانستم از دختر هجدهسالهی پیامبر دفاع كنم من كه در چهاردهسالگی سنگ و چماق این جماعت را میخوردم و تنم سپر جان پیامبر بود خدایا، این من بودم كه دست به شمشیر نمیبردم من كه از شمشیرم رزمآوران نامدار عرب هراسان بودند خدایا، این علی بود آیا كه پیش چشم همسر و فرزندانش بر خاك افتادهبود و كتك میخورد؟ دیگر نفهمیدم فاطمه در آن هیاهو چه شد مرا كشان كشان میبردند و گرد و خاك میان كوچه راه را بر چشمانم بستهبود ... تنها صدای پیامبر بود كه از میان گرد و خاك بهگوش میرسید، و پیامبر تازیانه میخورد! یك جنازه و چهل قبر (بخش پنجم) لالایی سیاه شب همه را خواباندهاست. تاریكی موج میزند سكوت و خلوت را هیچچیز بر نمیآشوبد ماه از دل آسمان –بیتاب- سرك میكشد درختان قامت افراشتهاند و چشم دوختهاند نگاههایی كه نیست در سایهی سبز و سیاه درختان نقش اضطراب میزند سایههای چند سیاهی قبرستان را بر هم میزنند هر چند لحظه یكی مینشیند و دیگری بر میخیزد ابر غربت میبارد قطرههای داغ اندوه آرامآرام گونهی دلهای شبزندهدار را تر میكند هر لحظه سایهی بیكسی سنگینتر میشود چند مرد و چند كودك زمین را میشكافند برای پنهان كردن گوهری كه با خود آوردهاند دفن جنازهای! مردان آنسوتر خاك زمین را بیرون میریزند و این سوتر كودكان بر چوب تابوت سر نهادهاند و با جنازه نجوا میكنند نالهی سوزناك یكی از كودكان مردی را از جا میكند همانطور كه از دور میآید با دست اشارهای میكند و كودكی دیگر دست بر شانه او میگذارند و در گوش او چیزی میگوید كودك آرام میشود و بر سینهی جنازه سر میگذارد بچهها بر پارچهی كفن دست میكشند مرد پیشتر میآید و چشمانش با اضطراب پیرامون قبرستان را میكاود از بیم حضوری غریبه نگرانی در نگاهش فریاد میشود مینشیند و بر سر بچهها دست میكشد انگشتسبابه بر لب میگذارد و نجوای كودكانه را بر سر جنازه خاموش میكند. دست مرد اشك از چهرهی كودكان میزداید و زانوان خستهاش آخرین پناهگاه سرهای بیسامان میشود مرد لَختی قرار میگیرد و به سفیدیكفن خیره میشود تكان شانه هایش را بچهها حس میكنند همان نگرانی مبهم دوباره در نگاهخیساو میدود چشمانش سیاهی دورترها را میكاود سر به آسمان بر میدارد و بچهها را رها میكند گویی از روشنشدن آسمان بیمدارد بر میخیزد دست به كمر میگیرد و دوباره به جنازه نگاه میكند چشم در میان كودكان میگرداند و به سوی مردان دیگر میرود بیل بر میدارد و خاك میریزد شماره قبرهایی كه در اطراف قبرستان كندهاند به چهل میرسد اینطرف اما یك جنازه بیشتر با خود ندارند! پینوشت: 1- تمام حرف هایی را كه میخواستم بدانید همان بالا آوردم ولی از همهتان درخواستی برادرانه دارم. آن هم اینكه طبیعتن فضای وبلاگ این امكان را به هیچ كسی نمیدهد كه مطلبی بلند و طولانی كار كند مگر استثنا! من هم تمام تلاشم را میكنم كه انتخاب هایم از كتابهای دیگر –غیر از چیزهایی كه خودم مینویسم- جامع و مانع باشد تا موجب به وجود آمدن سوءتفاهمی نشود. پس لطف كنید اگر نوشتهها به دلتان نچسبید و حال نكردید به اصل آنها مراجعه كنید. مطمئنن اشكال از گزینشهای من است. سریع و آنی نسبت به هیچ مطلبی موضع نگیرید و دربارهی صحت آن قضاوت نكنید. نه این وبلاگ كه هر وبلاگ دیگری. 2- دست نفر به نفرتان را میبوسم. بر کدام خاک سجده میکنیم؟ | سه شنبه یکم خرداد 1386 |
... بدانكه اگر بنیاد شریعت اقوم است از نفس پیرانِ صاحبدم است واگر چرخ گردون مُنظّم، بَر حسبِ نظرِ اولیای معظم است. ای درویش! اگر در احوال مشایخِ پیش بنگری آن بزرگان جز در راهِ ولایت، خونِ جگر نخوردند و جُز بر طریقه ی اولیا پای نفشردند! ... خواص اُمّت را آن زیبد كه در معامله ی نصب جانشین، جانب اولیای برحق گیرند و گرنه نامِ قضاوت، مطلق بر خود نپذیرند، زیرا كه تشخیصِ جانشین از اهّم امور اولیای ماضی و مستقبل است و این در جوامع روائی مبرهن و در دعاوی عقلی مستدل است كه بی خلیفه ی امین، حجره شرع مبین، تعطیل و احكام ثابته ی الهی در معرضِ تغییر و تبدیل است. اكنون شیعیان را واجب است كه جانب اَفصح رُوات گیرند و از اَملحِ محدثین تقلید كنند و از اَبلغِ خطبا پند گیرند و از اَزهدِ علما عبرت پذیرند و با عرفان سلف و حكمای خلف در آمیزند، كه این بوستانِ فقه جعفری و دانه انگور عسكری است و گشتِ گلستانِ آل محمّد نه سَرسَری است. امروز عموم ارباب بَصَر و كافه ی اصحاب نَظَر مستحضرند كه جمال سیدعلی را جز به دیده ی اولیاءِ ِاله، نشاید دید و مرتبه ی جنابش را به غیر از ترازوی ولایت نتوان سنجید؛ حضرتش خلفِ صالحِ پیر خمین است و جمالش نور عین و از پنجره ی باغش رایحه ی اولیاء مطلق درگذر و از شعشعه ی چراغش نور ساداتِ بر حق جلوه گر است. ای آنكه عشق خمینی در سر داری! باید كه غاشیه ی خامنه ای برداری و گرنه از مذهب و ملت گمراهی و در نظر فقیهان ولایت بی جایگاه؛ حقا هر كه بر جانشین خمینی كافر است از میان رود و هر كس بر ولایت خامنه ای منكر است از كشور اسلامیان. الله الله! از ولایت فقیه نگریزید كه ولایت سفیه جایز نیست واگر بر ولایت فقیه منكرید بر فضلِ سیدعلی مُقر باشید. ... ای سوختگان! حال ما را ملاقاتِ حضرت صاحب میسَّر نیست و از منزل آن آرامِ جان و كعبه دلها ما را خبر نَه، بهتر آنكه بر دامن سیدعلی آویزیم و به واسطه ی وی عطر گلشنِ ولایت در مشامِ جان بیامیزیم، آری اگر ما را به ابروی صاحب زمان نه سعادت پیوست است باری، خامنه ای در دست است. پی نوشت: 1- این متن را از كتاب « رویای رویت » به قلم احمد عزیزی انتخاب كردم. البته خلاصه ای است از یك واگویه ی بلند. 2- یك عالم درد دل و از این جور حرفها داشتم كه ترجیح دادم این مطلب را به جای آنها بخوانید. 3- خيلی از ما ممكن است با اين حرفها مخالف باشیم يا اينچنين مواضعی را تند بدانيم ولی اينها بخشی از حقيقت غفلت شده اند خواه بخواهیم باور كنیم یا نه. |
سلام عليكم
موضوعات
قبلا چی گفتم؟
تیر 1387
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 امکانات
|
Copyright © 2007 All Rights Reserved by sadraamani.Blogfa.ir