تبليغاتX
.: پرواز تا ناکجا آبادها :.

اندازه سن و سالش نمی‌نویسد اما بعید می‌دانم رییس جمهور نشود. (علیرضا بندری)

من كی ام؟
صدرا امانی ام!
چند روز پس از ‏پذیرش قطعنـــامه در آخـرین ســـــال دفـــاع ‏مقدس به دنیــــا ‏آمدم.
اعنی 26 تیرماه 67.‏
به همین دلیل در خـانواده ‏معروف به فرزند صلحم!
هر ‏چند همیشه در حال جنگم!‏
[]
دبیرستـان رشته علوم و ‏معــارف اسلــــامی خواندم.
‏الــان هم دانشجوی علوم ‏حدیث هستم. هر دو انتخابم ‏را لطف او می دانم.‏
[]
نوشتن را دوست دارم. ‏
بهترین وسیله است برای نمایش ‏درونم. ‏
[]
همين.
از قول ديگران
همه شان را دوست دارم

از او و برای او - قسمت اول

| چهارشنبه نهم خرداد 1386 |

 

اللهم صلَ علی فاطمة و ابیها و سِرِّ المُستَودع فیها

بعددِ ما احاطَ به عِلمُك.

 

درباره مطلب «بر كدام خاك سجده می‌كنیم؟!» خیلی حرف دارم كه البته بیش‌تر درد‌‌دل –یا به قول سید‌محمد‌فخار عزیز دل‌درد- است. ولی در حال حاضر تصمیم ندارم اشاره‌ای به آن گزین‌مطلب و حاشیه‌های بیهوده‌ای كه داشت بكنم.

هر‌چند به بهانه‌ی همین مطلب و در‌‌ اصل به بركت صاحب این مطلب حضرت صاحب العصر‌ و‌ الزمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) با دوستی نادیده بیش‌تر رفیق شدم و قرار است از این هم بیش‌تر رفیق بشوم. تا چه پیش آید!

 

شاید همان اول كه این وبلاگ را راه انداختم غیر از علاقه‌ای كه به نوشتن داشتم اینكه با چهار نفر آدم به‌درد‌ بخور دیگر هم آشنا بشوم برایم مهم بود كه اتفاقن خیلی از همین آشنایی‌ها ختم به دوستی‌هایی شده كه امروز از بابت آنها واقعن خوشحالم. ...

 

مفصل‌تر این حرف‌ها را در یادداشتی جمع كرده‌ام كه اگر دلم بخواهد! دو دستی تقدیم چشم‌هایتان می‌كنم. و اما الان ...

 

... تصمیم گرفته‌ام از امروز كه به روایاتی روز شهادت مادر پاك‌دامنان عالم است تا یك دو هفته دیگر –28 ام خرداد- كه به تعبیری دقیق‌تر و روایاتی معتبرتر روز شهادت این بانوی‌ عظیم‌الشأن است فقط از‌ او و برای او بنویسم.

غیر از نوشتن هم كار دیگری بلد نیستم و گرنه انجام می‌دادم. شما پیشنهادی دارید؟

 

برای امروز قسمتی از متن كتاب «بیت‌الاحزان» كه دل‌نوشته‌های همیشه‌استادم «محمدرضازائری» و درست‌تر ادای دینی به حضرت‌فاطمه‌زهرا (سلام‌الله‌علیها) است را برایتان نقل می‌كنم.

ان‌شاءالله كه مورد پسند حضرتش قرار گیرد.

 

 

مقتل

/مصیبت‌نامه‌ای در چند پرده - روایت چهارم/ ( بخش دوم )

 

چه كشیدم من كه دستم بسته‌بود

چه كشیدم من كه زبانم در كام بود

چه كشیدم من كه شمشیرم در نیام بود

چه كشیدم من كه پیامبر با من عهد بسته‌بود

و من تعهد كرده‌بودم كه هر چه دیدم

خاموش باشم

آه... اما نمی‌دانستم این بار آوار بلا بر من فرو نمی‌ریزد

نمی‌دانستم این بار شعله‌های مصیبت وجود مرا نمی‌سوزاند

پیامبر نگفته بود

كه پیش چشمم حبیبه‌خدا را می‌زنند و باید خاموش باشم

نگفته بود

كه پیش رویم همسرم را لگد می‌كنند و باید نگاه كنم

نگفته بود

كه حسن و حسین پناه زینب می‌شوند و من نمی‌توانم پناه دختر‌ پیامبر باشم

فضّه به سوی فاطمه دوید

و آشوبگران به داخل خانه ریختند

فضّه توانست فاطمه را كنار بكشد تا زیر دست و پا نماند

و من تنها توانستم خود را جلو بیاندازم تا بچه‌ها گرفتار آن حرامیان نشوند

...

یكی دستم را گرفته بود و یكی پایم را می‌كشید

یكی در سینه‌ام آویخته بود و یكی چنگ در صورتم می‌زد

فاطمه بیهوش بود انگار

اما نمی‌دانم چگونه دیده باز كرد

و مرا میان كوچه دید كه ریسمان به گردنم افكنده‌اند و می‌كشند

روی برگردانم و در آستانه‌ی در

فاطمه را دیدم كه با مقنعه‌ی خون‌آلود و لباس خاكی

دست بر دیوار است

فاطمه را دیدم كه بچه‌های مضطرب از پشت سرش نگاه می‌كنند

  •  

فاطمه نمی‌توانست راه برود

نمی‌دانم چطور این چند قدم را برداشته‌بود

فاطمه نمی‌توانست سخن بگوید

نمی‌دانم چگونه می‌نالید و فریاد می‌زد

بازوان تازیانه خورده‌اش حركت نداشت

نمی‌دانم فاطمه چه‌سان دست بر ریسمان انداخته‌بود

و زیر مشت و لگد نامحرمان می‌كوشید تا مرا برهاند

  •  

خدایا، این من بودم كه اینك اینگونه دستخوش تاراج مشتی مردنما می‌شدم

من تنها یك تنه در‌ برابر لشكرها می‌ایستادم

خدایا، این من بودم كه نمی‌توانستم از دختر هجده‌ساله‌ی پیامبر دفاع كنم

من كه در چهارده‌سالگی سنگ و چماق این جماعت را می‌خوردم و تنم سپر‌ جان پیامبر بود

خدایا، این من بودم كه دست به شمشیر نمی‌بردم

من كه از شمشیرم رزم‌آوران نامدار عرب هراسان بودند

خدایا، این علی بود آیا كه پیش چشم همسر و فرزندانش

بر خاك افتاده‌بود و كتك می‌خورد؟

  •  

دیگر نفهمیدم فاطمه در آن هیاهو چه شد

مرا كشان كشان می‌بردند

و گرد و خاك میان كوچه راه را بر چشمانم بسته‌بود

...

تنها صدای پیامبر بود كه از میان گرد و خاك

به‌گوش می‌رسید،

و پیامبر تازیانه می‌خورد!

 

یك جنازه و چهل قبر

(بخش پنجم)

 

لالایی سیاه شب همه را خوابانده‌است.

تاریكی موج می‌زند

سكوت و خلوت را هیچ‌چیز بر نمی‌آشوبد

ماه از دل آسمان –بی‌تاب- سرك می‌كشد

درختان قامت افراشته‌اند و چشم دوخته‌اند

نگاه‌هایی كه نیست در سایه‌ی سبز و سیاه درختان نقش اضطراب می‌زند

  •  

سایه‌های چند سیاهی قبرستان را بر‌ هم می‌زنند

هر چند لحظه یكی می‌نشیند و دیگری بر می‌خیزد

ابر غربت می‌بارد

قطره‌های داغ اندوه آرام‌آرام گونه‌ی دل‌های شب‌زنده‌دار را تر می‌كند

هر لحظه سایه‌ی بی‌كسی سنگین‌تر می‌شود

چند مرد و چند كودك زمین را می‌شكافند

برای پنهان كردن گوهری كه با خود آورده‌اند

دفن جنازه‌ای!

  •  

مردان آنسوتر خاك زمین را بیرون می‌ریزند

و این سوتر كودكان بر چوب تابوت سر نهاده‌اند

و با‌ جنازه نجوا می‌كنند

ناله‌ی سوزناك یكی از كودكان مردی را از جا می‌كند

همانطور كه از دور می‌آید با دست اشاره‌ای می‌كند

و كودكی دیگر دست بر شانه او می‌گذارند و در گوش او چیزی می‌گوید

كودك آرام می‌شود و بر سینه‌ی جنازه سر می‌گذارد

بچه‌ها بر پارچه‌ی كفن دست می‌كشند

  •  

مرد پیشتر می‌آید و چشمانش با اضطراب پیرامون قبرستان را می‌كاود

از بیم حضوری غریبه نگرانی در نگاهش فریاد می‌شود

می‌نشیند و بر سر بچه‌ها دست می‌كشد

انگشت‌سبابه بر لب می‌گذارد و نجوای كودكانه را بر سر جنازه خاموش می‌كند.

دست مرد اشك از چهره‌ی كودكان می‌زداید

و زانوان خسته‌اش آخرین پناهگاه سرهای بی‌سامان می‌شود

  •  

مرد لَختی قرار می‌گیرد و به سفیدی‌كفن خیره می‌شود

تكان شانه هایش را بچه‌ها حس می‌كنند

همان نگرانی مبهم دوباره در نگاه‌خیس‌او می‌دود

چشمانش سیاهی دورترها را می‌كاود

سر به آسمان بر می‌دارد و بچه‌ها را رها می‌كند

گویی از روشن‌شدن آسمان بیم‌دارد

بر می‌خیزد

دست به كمر می‌گیرد و دوباره به جنازه نگاه می‌كند

چشم در میان كودكان می‌گرداند

و به سوی مردان دیگر می‌رود

بیل بر می‌دارد و خاك می‌ریزد

شماره قبرهایی كه در اطراف قبرستان كنده‌اند به چهل می‌رسد

اینطرف اما

یك جنازه بیشتر با خود ندارند!

 

 

پی‌نوشت:

 

1-    تمام حرف هایی را كه می‌خواستم بدانید همان بالا آوردم ولی از همه‌تان درخواستی برادرانه دارم. آن هم اینكه طبیعتن فضای وبلاگ این امكان را به هیچ كسی نمی‌دهد كه مطلبی بلند و طولانی كار كند مگر استثنا!

من هم تمام تلاشم را می‌كنم كه انتخاب هایم از كتاب‌های دیگر –غیر از چیزهایی كه خودم می‌نویسم- جامع و مانع باشد تا موجب به وجود آمدن سوءتفاهمی نشود.

پس لطف كنید اگر نوشته‌ها به دلتان نچسبید و حال نكردید به اصل آنها مراجعه كنید. مطمئنن اشكال از گزینش‌های من است. سریع و آنی نسبت به هیچ مطلبی موضع نگیرید و درباره‌ی صحت آن قضاوت نكنید. نه این وبلاگ كه هر وبلاگ دیگری.

 

      2-   دست نفر‌ به نفرتان را می‌بوسم.

نوشته [صدرا امانی] در موضوع [ .: آن چه خوانده ام :. ]
سلام عليكم
موضوعات
قبلا چی گفتم؟
امکانات

Copyright © 2007 All Rights Reserved by sadraamani.Blogfa.ir